دلنوشته های عســـل

عاشقانه


باشد پرنده‌! كوچ بكن سمت خانه‌ات 
هرچند سخت مي‌گذرد با بهانه‌ات‌ 

آنجا اميدوارم از آواز پر شوی 
موسيقی و غزل بشود آب و دانه‌ات‌

خــــــــــدایا خستـــــــــــــه ام

بـــــــی پناهــــــــــم

تنـــــــــها امـــــــــیدم تو هستــــــــی

فراموشـــــــم مکـــــــــن

تقصیر تو نیست

مقصر

معلم فارسی بود

که به من نگفت

"من"

با هر تویی

"ما" نمی شود ...!!!



کاش می فهمیدی ...
برای این که تنهایم تو را نمیخواهم ...
برعکس ...
برای این که میخواهمت ...
تنهایم ... !!

چه سختـــــــــه آخر جاده بفهمـــــــــــی

تمــــــــــــوم راه رفته

اشتبـــــــــــــــاهه...

سکوت

رساترین فریاد یک زن است

وقتی شروع به نادیده گرفتن شما میکند

تازه میفهمید

واقعا صدمه دیده است...!

 

می دانی … !؟ به رویت نیاوردم …

از همان زمانی که جای ” تو ” به ” من ” گفتی : ” شما “
فهمیدم
پای ” او ” در میان است  . . .

 

بـــرگ پـــاییــزی راهـی نـدارد جـــز سُــــــــقوط….
وقـتی می دانـد درخت…
عِشــقِ بَـــرگ تــــــازه ای در دِل دارد...!

دلم یخ میزند گاهی ، دراین سرمای تنهایی
شبم قندیل میبندد از این یخهای تنهایی
قلم آهسته می راند بر این خط بلند ، اما
گمانم یاد می گیرد ز من انشای تنهایی . . .

 

 

 

شیشه نازک احساس مرا دست نزن

چندشم میشود از لکهء انگشت دروغ

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران