رسیده ام به حس برگی که میداند بادازهرطرف که بیاید
سرانجامش افتادن است...
نوشته شده در جمعه 18 مرداد 1392ساعت 05:03 نویسنده passion-love
چه سخت است...
تشیع عشق بر روی شانه های فراموشی و دل سپردن به
قبرستان جدایی وقتی
میدانی پنج شنبه ای نیست
تا رهگذری بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند !

با من بازی کرد
ناسزا گفت
بدیهایش را در حقم تمام کرد
به کدام گناه نمیدانم
ترکش کردم
و
تمام شدم
باشد
امروز بغض میکنم، اشک میریزم
و
سکوت
میسپارمش به خدایم ،همه هستیم،همه داراییم
تاوان بغض و سکوت امروزم را
می دانم
حتما
فرداها
از او خواهد ستاند
پس به بازی خود نخند
اشک های تو را هم فلک خواهد دید
ایمان دارم